داستان های کوتاه عارفانه32 داستان زیباجوانی زیبا دست از دنیا بداشته بود . یاران او را گفتند چرا از دنیا نصیبی بر نداری ؟گفت : اگر کسی از شما بشنود که من با عجوزی فرتوت وصلت کرده ا م، چه می گویید ؟ ناچار می گویید دریغا چنین جوانی که سر به چنین پیرزنی فرود آورده و جوانی خود را تباه و ضایع کرده !پس بدانید که این دنیا عجوز پیر است و تا امروز هزاران هزار شوهر کشته است . هنوز عدٌه ی یکی تمام به سر نبرده ، که با دیگری پیوسته و در حجله جلوۀ وی آمده . کسی که خرد دارد چگونه با وی عشقبازی کند و دل در وی بندد ؟! آن بیچارۀ بدبخت که با وی آرام دارد و او را به عروسی خود می پسندد ، از آن است که عروس دین نزد او جلوه نکرده و جمال او را هرگز ندیده .xad بشر حافی گوید : از بازار بغداد می گذشتم . یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نمی کرد . او را به زندان بردند . از پی وی برفتم ، پرسیدم این زخم بهر چه بود ؟ گفت : از بهر آنکه شیفتۀ عشقم ! گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف دهند ؟ گفت : معشوقم به نظاره بود ! به مشاهدۀ معشوق چنان مستغرق بودم که پروای آزار بدن نداشتم . گفتم آن دم که به دیدار بزرگترین معشوق رسیده بودی ، چون بودی ؟ همان دم نعره ای زد و جان نثار این سخن کرد !xad مجنون را دیدند در طواف کعبه بیخود گشته و بی آرام شده و دریای عشق در سینۀ او موج بر اوج زده و دست به دعا برداشته و می گوید : بار خدایا ، عشق لیلی در دلم بیفزای و بلای مهر وی یکی هزار کن .گویند : پدر وی که امیر قبیله بود او را گفت : ای مجنون تو را دشمنان بسیارند . چند روزی پنهان شو شاید تو را فراموش کنند و این سودا بر لیلی کمتر شود . مجنون برفت و روز سوم باز آمد و پدر را گفت : ای پدر معذورم دار که عشق لیلی همۀ راه ها را به ما فرو گرفته و جز به
برچسب:
نویسنده: آریا رجبی
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 22:54